164-یادگار از ما

شنبه 17 دی 1390

 خالم ( خاله مامانم) بعد ازینکه مراسم ننه تموم شده جانماز ننه رو یادگاری گرفته .

جانمازه تصویر یه حرم بود و گلدسته هاش ، توش دوتا مهر بود یکیش خیلی بزرگ یکیشم کوچولو، یه تسبیح گلی خیلی نازم داشت که شوهرش با خاک تربت کربلا براش درست کرده بود دونه هاش هم اندازه و کاملا کروی نبودن،طرح خاصی هم روش نداشت جز یکی دو تا خط، یه چارپایه کوتاه هم داشت که جا نمازو روش پهن میکرد و همشونو توی یه چارقد( به یه پارچه چهار گوشه شبیه روسری میگن فک کنم) یا بقچه میداشتو میداشت کنار خودش. بلاخر کلی خاطره هس واسه همه ماها.

داشتم به این فک میکردم که وقتی مردم کی میاد دنبال وسایلم کی هست که بخاد ازم یادگاری یه چیزیو داشته باشه .اصن چی ازم قراره به عنوان همچین یادگاریی واسه بقیه بمونه؟ کتابام ؟ دفترچه خاطراتم؟ یا چی قراره تنها همدمم بشه وقتی پیر شدم؟( اگه برسم به اون سنو سال)


*بعد از مدتها یک نوشته بی درد