140- روزهای گه گرفته

چهارشنبه 2 شهریور 1390

یه وقتی میبینی نشستی هی فک میکنی هی فک میکنی !به این لجنزار دوروبرت!هی بازم فکر میکنی به گندایی که زدی ! به این اشغالدونی ای که از خودت ساختی!

حالت به هم میخوره ! ازین که گندت دربیاد! ازین که یکی بیادوبخاد زیرو روت کنه!

میبینی هیچی نیس!هیچی نیستی! هیچ کاری نکردی! هیچ کاری هم نمیکنی!

میبینی خیلی وقته مردی! خودتم خبر داری! فقط داری ادای ادمای خوشحالودر میاری!

ادی این ادمایی که فک میکنن همه چیزشون اسمونو پاره کرده! اینایی که فک میکنن دیگه هیشکی مث اونا نمیتونه مهربون باشه ! نمیتونه عاشق باشه نمیتونه زنده باشه!

ازین زندگی گه از خود اشغالم حالم به هم میخوره!ازین دلسوزی حالم به هم زدن! ازین عادت مسخره ی بودن!از این بی وجودی! از این پس زدنو پیش کشیدن!

اینکه بشینیو برا خودت احساس بسازی ینی مرگ! به خودت بگی  اینجا باید زنده باشی باید دوست داشته باشی و بعد دوست داشته باشی ینی مرگ!