136-این روزها که میگذرد ...

دوشنبه 3 مرداد 1390

دارم جایی زندگی میکنم که حتی بیشتر از 80درصد ادماش ازم دورن!

حرفامو نمیفهمن چه برسه به نگاهم. انتظاری هم ندارم. فقط خشمو حرصی که توی وجودمه از توی چشام میریزم بیرون . شایدبفهمن یا ببینن .دوس ندارم حتی باهاشون چشم تو چشم بشم . حس میکنم میفهمن این حس حرصو تنفرمو! تقریبا هم فراری ام از هرنزدیکیی!

دوس دارم کسی کاری به کارم نداشته باشه اصن باهام حرف نزن.رفتارمو بررسی نکن!

دوس دارم بشینم همینجوری غصه بخورمو گریه کنم  واسه  تنها بودن خودمو خیلی از ادمای دیگه اما مگه میشه؟

دارم خودمو اماده میکنم واسه پذیرفتن یه عالمه تفاوت که باورشون ندارم  ولی دوسشون دارم.دوس دارم این تفاوتارو بپذیرم.چه کم چه زیاد چه خوب چه بد .فک میکنم دارم خریت خیلی بزرگیو میکنم  ولی دوس دارم .