۹۴- در باب دلتنگی های این روزها!

شنبه 2 مرداد 1389


اوایل اعتقاد داشتم بچه یکی ولی چند روز گذشته به این نتیجه رسیدم یا هیچی یا دوتا !

 این تصمیم ها و نتایج بی هدف و توهمات خنده دار حاصل نبودن چند روزه برادری توی خونه هست که رفته تبریز اردو

و من واقعا دیوانه شدم از نبود کسی که بشه سر به سرش گذاشت . کلا وقتی هست ادم تکلیفش با خودش روشنه

درسته کوچولو ه و نمیشه باهاش حرف زد ولی میدونم میتونم باهاش بازی کنم ، اذیتش کنم ، بهش زور بگم و ..... ولی وقتی نیس نمیدونم باید چی کار کنم

کلا با مامان بابا که نمیشه شیطونی کرد

نه پایه هستن نه حوصله دارن، کلی امید به زندگی ندارن ، همش میگن بزرگ شدی نکن !  یه دختر 20 ساله زشته این کارو بکنه زشته اون کارو بکنه !

کلا مفهومی به نام مینا رو نادیده میگیرن ! و مدام دارن یه مدلی سرکوبش میکنن ! به اب بازی و سروصدا و  کلیه خل بازیهام گیر میدن ! البته من خیلی وقته کنار اومدم با این قضیه و یه گوشم دره اون یکی دروازه! و این هردو جانبو ناراحت میکنه !


نه میشه  باهاشون در مورد همه مسایل جدی روز حرف زد

یا بچه ایو هیچی حالیت نمیشه یا این مسایل به تو مربوط نیس یا کلا حرف درستی میزنی ولی چون تغییر سخته واسشون پذیرفتن هم سخته !

پس کلا دارم روانی میشم تو خونه! وکلی کل کل داریم میکنیم! البته این عادیه

دلتنگی واسه داداشی به کنار  دلتنگی خودم هم رو که نمیشه درک کنن وهم  انتظار عجیبیه که  بخوام بفهمن !

همینکه لطف میکنن متلکای رنگارنگشونو یکمی کنترل میکنن و یه کم میفهمن من متنفرم از متلک گفتن و پشت 7تا دیوار حرف زدن و نهایتن میگم حرفی داری؟ اگه این قد مطمئنی رک بگو ترس ندارم که . کلی جای شکر داره !


* داداشی فردا شب میاد گویی!